نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۱۸ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

بلبل چو هوای گلستان یافت

هر کام که بود در زمان یافت

در صومعه دل نیافت ذوقی

ذوقی ز حضور عاشقان یافت

بی جام شراب عشق ساقی

نتوان کامی در این جهان یافت

هر زنده دلی که کشتهٔ اوست

چون خضر حیات جاودان یافت

تا دردی دردنوش کردیم

دل از همه دردها امان یافت

عمری است که می خورم می عشق

هر چیز که یافت دل از آن یافت

در کنج دل شکستهٔ من

گنجی است که جان من عیان یافت

زهد از بر ما کناره ای کرد

تا ساغر و باده در میان یافت

مستیم و حریف نعمت الله

بزمی به از این کجا توان یافت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات و تجربیات شاعر در مورد عشق، زندگی و زهد می‌پردازد. بلبل که به گلستان می‌رسد، همهٔ خواسته‌هایش را پیدا می‌کند، اما در صومعه دلش، طعم عشق را نمی‌یابد. شاعر بیان می‌کند که بدون عشق و شراب وجودی، هیچ چیزی در دنیا معنا ندارد. او به یاد می‌آورد که چگونه عشق او را زنده و جاودانه کرده است و از دردها رهایی یافته است. در دل شکسته‌اش، گنجی بزرگ نهفته است و زهد از او دور شده تا عشق و خوشی در زندگی‌اش برقرار شود. در نهایت، شاعر می‌گوید که در مستی عشق، از هیچ بزم و جشن دیگری فراتر نیست.