غزل شمارهٔ ۴۲۷ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
عاشقی جان را به جانان داد و رفت
رو به خاک راه او بنهاد و رفت
تن رفیقی بود با او یار و غار
عاشقانه ناگهان افتاد و رفت
بر سر کویش رسید و سر نهاد
بند را از پای خود بگشاد و رفت
هر زمان نقشی نماید لاجرم
کرد روی چون نگاری شاد و رفت
زندهٔ جاوید شد ای جان من
گرچه می گویند او جان داد و رفت
آمد اینجا و غم عالم نخورد
زان روان شد مظهر ایجاد و رفت
بنده بودی بندگی کردی مدام
سید آمد بنده شد آزاد و رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این بیتها از شعری عاشقانه هستند که به مفهوم فراق و عشق اشاره دارند. گویا عاشق، جانش را برای معشوق فدا کرده و به سمت خاک و راه او میرود. او به یاد رفیقش که ناگهان از دست رفته، دلتنگی میکند و خود را به پای معشوق میاندازد. در مسیر رسیدن به معشوق، او هر بار با زیبایی و شادی به یاد او میافتد و جانش را فدای عشق میکند. شاعر به نوعی از رنج و غم جهانی که به عشق مربوط میشود صحبت میکند و نشان میدهد که با رسیدن به معشوق، از قیود آزاد میشود و به جاودانگی دست مییابد.