نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۲۲ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

یار ما رفت گوییا جان رفت

جان چه قدرش بود که جانان رفت

عمر ما بود رفت چه توان کرد

در پی عمر رفته نتوان رفت

هر که با ما دمی نشد همدم

دم آخر که شد پریشان رفت

رند مستی ز بزم ما کم شد

گوییا در پی حریفان رفت

بود حلّال مشکلات همه

لاجرم چون برفت آسان رفت

نور چشم است در نظر پیداست

گرچه از چشم خلق پنهان رفت

نعمت الله جان به جانان داد

عاشقانه به بزم سلطان رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساس غم و فقدان می‌پردازد. شاعر از رفتن یار و محبوبش سخن می‌گوید و این رفتن را معادل از دست رفتن جان می‌داند. او به گذر عمر و ناتوانی در بازگشت به گذشته اشاره می‌کند و در همین حال، احساس تنهایی و پریشانی ناشی از فقدان یارانش را بیان می‌کند. همچنین به مسألهٔ مشکلاتی که با رفتن محبوب حل می‌شوند، اشاره می‌کند و در نهایت، از نعمت عشق و بزم وجود محبوبش یاد می‌کند. شاعر در کل، غم دوری و جدایی را به زیبایی توصیف کرده است.