نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۲۹ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

یار ما زاری ما نشنید و رفت

آمد و در حال وا گردید و رفت

زلف او در تاب رفت از دست ما

دل ربود و سر ز ما پیچید و رفت

جان ما را یک زمان دلشاد کرد

حال ما را یک زمان وا دید و رفت

عمر ما بود و روان از ما گذشت

گفتمش بنشین دمی نشنید و رفت

گرچه او با جان منش پیوندهاست

بی وفا پیوند خود ببرید و رفت

عقل آمد تا مرا راهی زند

رند مستی دید از او ترسید و رفت

نعمت الله بود یار غار ما

گوشه ای از بوستان بگزید و رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از یاری صحبت می‌کند که به او بی‌توجهی کرده و به سرعت از کنارش رفته است. او به زیبایی زلفیار اشاره می‌کند که دلش را ربوده و حالش را عوض کرده است. شاعر به مرور زمان و گذر عمر اشاره می‌کند و از بی‌وفایی آن محبوب غمگین است. در نهایت، او به حضور عقل و ترسش از مستی رند اشاره می‌کند و به یاد یار وفادار "نعمت‌الله" می‌افتد که در نهایت خودش را کنار کشیده و رفته است.整体情感是失落和悲伤。