غزل شمارهٔ ۴۳۰ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
در ره عشق چو ما بی سر و پا باید رفت
راه را نیست نهایت ابدا باید رفت
ما از این خلوت میخانه به جائی نرویم
که از این جنت جاوید چرا باید رفت
گر علاجی طلبد خسته به درگاه طبیب
دردمندانه به امید دوا باید رفت
هر که دارد هوس دار بقا خوش باشد
بی سر و پا به سر دار فنا باید رفت
عارف ار آنکه به میخانه رود یا مسجد
هر کجا می رود از بهر خدا باید رفت
در پی عشق روان شو که طریقت اینست
تو چه دانی که در این راه کجا باید رفت
نعمت الله سوی کعبه روانست دگر
عاشقانه چو وی از صدق و صفا باید رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به اهمیت سفر در مسیر عشق و رهایی از قید و بندهای دنیوی اشاره میکند. او میگوید که عشق واقعی نیازمند فداکاری و بیخیالی از خود است. هرچند راه عشق بینهایت است، اما باید با اشتیاق و امید در آن پیش رفت. شاعر همچنین به این نکته تأکید میکند که مهم این است که هر جا برویم، هدف ما باید خدا و حقیقت باشد. او از عشق به عنوان نیرویی میسازد که انسان را به حرکت درمیآورد و در نهایت به عشق و روحانیت اشاره میکند که باید با صداقت و خلوص نیت دنبال شود.