غزل شمارهٔ ۴۳۳ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
عقل مشوش دماغ از سر ما رفت رفت
عشق درآمد ز در عقل ز جا رفت رفت
نقش خیالی نگاشت هیچ حقیقت نداشت
بود هوا در سرش هم به هوا رفت رفت
عمر به باد هوا داد در این گفتگو
میل صوابی نکرد راه خطا رفت رفت
عاشق مستی رسید عربده آغاز کرد
عاقل مخمور از آن از بر ما رفت رفت
هرکه به دریا فتاد نام و نشانش مجو
بشنو و دیگر مگو خواجه چرا رفت رفت
جام حبابی پر آب گر شکند صورتش
معنی او آب بود آب کجا رفت رفت
سید هر دو سرا آمده بود از خدا
باز به حکم خدا نزد خدا رفت رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف تجربیات عاطفی و فلسفی پرداخته است. شاعر به حالتی از سردرگمی و از دست دادن عقل اشاره میکند که ناشی از عشق است. عشق به نوعی عقل را از فرد میگیرد و او را به دنیایی خیالی میبرد. زندگی و عمر انسان به سرعت میگذرد و در این میان، افراد باید به دور از خطا و اشتباه حرکت کنند. همچنین، شاعر بیان میکند که هر کسی که به دریا (زندگی یا عشق) بیفتد، دیگر نام و نشانی از او نمیتوان یافت. در نهایت، به این نکته اشاره میشود که همه چیز تحت فرمان خداوند است و در نهایت به سوی او بازمیگردد.