غزل شمارهٔ ۴۳۲ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
به خرابات مغان بی سر و پا خواهم رفت
دردمندانه به امید دوا خواهم رفت
باز زنار سر زلف بتی خواهم بست
من سودا زده در دام بلا خواهم رفت
گنج در گوشهٔ میخانهٔ سرمستان است
از چنین جای خوشی بنده کجا خواهم رفت
چون سر دار فنا دار بقا می بخشد
عاشقانه به سردار فنا خواهم رفت
می روم تا به سراپردهٔ او مست و خراب
بر در عاقل مخمور چرا خواهم رفت
به امیدی که مگر خاک در او گردم
میل دارم که چه بادی به هوا خواهم رفت
ای که گوئی به کجا می رود این سید ما
از خدا آمده بودم به خدا خواهم رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر بیان میکند که با درد و از روی امید به دوایی برای رهایی از مشکلاتش، به میخانه و خرابات میرود. او در پی عشق و وصال معشوق است و احساس میکند که در آن جا گنجینهای از شادی و خوشی وجود دارد. شاعر میخواهد به دنیای فنا برود و در آنجا به عشق و مستی بپردازد. او از عاقلانی که عقل خود را از دست دادهاند، و از سر سازش با خداوند، در جستجوی حقیقت و معنای وجودی خود، به دنبال بازگشت به سوی خداوند است. این سفر به نوعی نمادین و معنوی است و بازتابی از روح سرگردان و تشنهی وصال شاعر دارد.