نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۳۴ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تا که سودای خیالش در سُویدا جا گرفت

چون سر زلفش وجودم مو به مو سودا گرفت

از بلای عشق آن بالا نمی نالیم ما

مبتلائیم از بلا این کار ما بالا گرفت

موج دریا می رسد ما را به دریا می کشد

اختیاری نیست ما را کی بود بر ما گرفت

عاشق مستیم اگر گفتیم اناالحق دور نیست

مرد عاقل کی گنه بر عاشق شیدا گرفت

در خرابات مغان خوش گوشه ای بگرفته ایم

گر بقا خواهی همین جا بایدت مأوا گرفت

آب چشم ما به هر سو رو نهاده می رود

لاجرم آب وجود ما همه دریا گرفت

هر کسی دستی زده بر دامن صاحبدلی

نعمت الله دامن یکتای بی همتا گرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حس عاشقانه و تأثیرات آن بر زندگی شاعر می‌پردازد. شاعر از شور و شوقی که در دل دارد سخن می‌گوید و به زیبایی معشوق و بلای عشق اشاره می‌کند. او بیان می‌کند که در چنگال عشق به صورت ناخودآگاه گرفتار شده و از آن گله‌ای ندارد. شاعر به صورت استعاری به دریا و موج اشاره می‌کند، که نشان دهنده تسلط عشق بر اوست، و نشان می‌دهد که از این احساس شاعرانه نمی‌تواند فرار کند. در نهایت، او به وفاداری و پیوستگی به عشق واقعی اشاره می‌کند، و به درک عمیق خود از این احساس می‌پردازد.