غزل شمارهٔ ۴۳۶ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
نور چشم عالمی بر دیدهٔ ما جا گرفت
این چنین نور خوشی در جای خود مأوا گرفت
سوخته می خواست تا آتش زند در جان او
از میان سوختگان خویشتن ما را گرفت
عقل مخمور است و ما مست و خراب افتاده ایم
در چنین وقتی نباشد عقل را بر ما گرفت
ملک دل بگرفت عشقش غارت جان می کند
ترک سرمستی درآمد این ولایتها گرفت
مبتلائیم و بلا را مرحبائی می زنیم
زانکه از بالای او این کار ما بالا گرفت
تا به دست زلف او دادم دل سودا زده
چون سر زلفش وجودم مو به مو سودا گرفت
در سرابستان میخانه حضوری دیگر است
لاجرم سید حضوری یافت آنجا جاگرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از نور و خوشی عشق صحبت میکند که بر دلها نفوذ کرده است. او به حالتی از مستی و عقلزدگی اشاره دارد که در آن انسانها از دنیای واقعی فاصله گرفته و به محبت و عشق مشغولاند. عشق به عنوان یک قدرت ویرانکننده و در عین حال زاینده، بر جان شاعر تسلط دارد و او به این احساس در میخانهای نمادین پناه میبرد. در نهایت، شاعر به علاقه و وابستگی عمیقاش به معشوق اشاره میکند و بیان میکند که تجربه حضور عشق، او را به دنیایی دیگر منتقل کرده است.