نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۵۰ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

چون من ز ولای تو رسیدم به ولایت

تا جان بودم روی نتابم ز ولایت

ای یار بلای تو مرا راحت جان است

جان را چه کنم گر نبود ذوق بلایت

عمریست که ما منتظر دولت وصلیم

با من نظری کن ز سر لطف و عنایت

سریست مرا با تو که با کس نتوان گفت

رازیست که پیدا نتوان کرد بدایت

ای عقل برو از بر من ، هرزه چه گوئی

ترک می و ساقی نکنم من به حکایت

عشقست مرا مَحرم و عشقی به کمال است

درد است مرا همدم و دردیست به غایت

در کوی خرابات مغان مست و خرابم

هم صحبت من سید رندان ولایت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و وابستگی عمیق به محبوب است. شاعر بیان می‌کند که از ولایت محبوبش به مقام والاتری رسیده و تا زمانی که زندگی دارد، از این وابستگی جدا نمی‌شود. او می‌گوید که بلای محبوبش برایش آرامش است و بدون عشق او، زندگی معنایی ندارد. شاعر همچنین از سال‌ها انتظار برای وصال محبوب صحبت می‌کند و از رازهای درونی و خصوصی‌ای که بین او و محبوبش وجود دارد، می‌گوید. در پایان، شاعر خود را مست و خراب در کوی عشق معرفی می‌کند و با افتخار از همراهی با رندان و اهل عشق سخن می‌گوید.