غزل شمارهٔ ۴۸۶ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
جان بی جانان تن بی جان بود
خوش نباشد جان که بی جانان بود
کنج دل گنجینهٔ عشق وی است
آنچنان گنجی در این ویران بود
چشم ما بسته خیالش در نظر
روشنی دیدهٔ ما آن بود
آفتابست او و عالم سایه بان
این چنین پیدا چنان پنهان بود
دل به دریا ده بیا با ما نشین
زانکه اینجا بحر بی پایان بود
دو نماید صورت و معنی یکی است
موج و دریا نزد ما یکسان بود
نعمت الله در خرابات مغان
دیدم او ساقی سرمستان بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف عشق و جایگاه آن در دل انسان میپردازد. او به این نکته اشاره میکند که جان انسان بدون عشق بیمعنا و بیارزش است. عشق گنجی پنهان در دل است و در عین حال نمیتوان آن را به وضوح دید. شاعر از پرتو عشق به عنوان روشنایی زندگی یاد میکند و عشق را به آفتاب تشبیه میکند که سایهاش عالم را میپوشاند. او دعوت میکند که دل را به دریا بسپاریم و با هم به تماشای این عشق بیپایان بنشینیم. این شعر به زیبایی از اتحاد بین صورت و معنی، موج و دریا سخن میگوید و در نهایت، اشاره به وجود نعمتهای الهی در میخانهها و نزد ساقیها دارد.