غزل شمارهٔ ۴۸۷ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
عقل کل در عشق سرگردان بود
لاجرم دایم چنین حیران بود
چرخ می گردد به عشقش روز و شب
همچو این درویش سرگردان بود
خود گدائی را کجا باشد مجال
اندر آن حضرت که آن سلطان بود
نوش کن دُردی درد او مدام
زانکه دُرد درد او درمان بود
گنج عشق او بجو در کنج دل
گنج او کنج دل ویران بود
روی چون ماهان بود تازه مدام
هر که او امروز در ماهان بود
سید مستان ما دانی که کیست
آنکه دایم مست با مستان بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره حال و روز عاشق و عشق است. شاعر به توصیف عقل و عشق میپردازد و نشان میدهد که عقل در میانه عشق سرگردان است. عشق در زندگی روز و شب از گردونه نمیافتد و همچون درویشی بیسرنوشت در حال حیرانی است. شاعر اشاره میکند که در حضور سلطان عشق، حال گدایی معنای چندانی ندارد. او به درد و شادی عاشقانه اعتراف میکند و اینکه این درد، در حقیقت درمانی دارد. گنج عشق در دل ویران فرد قرار دارد و زیبایی او، همچون ماهی تازه و درخشان است. در پایان، شاعر به سید مستان اشاره میکند که کسی است که همیشه در مستی عشق به سر میبرد.