نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۸۹ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

جان بی جانان تن بی جان بود

خوش بود جانی که با جانان بود

دردمندان را دوا درد دل است

این چنین دردی مرا درمان بود

عشق را خود با سر و سامان چه کار

کار عاشق بی سر و سامان بود

هر که او پابستهٔ زلف بتی است

همچو مو پیوسته سرگردان بود

هر کسی کز عشق او کشته شود

او نمیرد زنده جاویدان بود

عشق او گنجی و دل پروانه ای

جای گنجش در دل ویران بود

سید و بنده اگر خواهی بیا

نعمت الله جو که این و آن بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عاشقانه و وضعیت روحی عاشق می‌پردازد. شاعر از عشق به عنوان نیرویی زندگی‌بخش و درمان‌گر یاد می‌کند و به سرنوشت عاشقانی که به زلف محبوبان وابسته‌اند اشاره می‌کند. او می‌گوید که عشق می‌تواند روحی را زنده و جاویدان کند، حتی اگر جسم بی‌جان باشد. در نهایت، از خوانندگان دعوت می‌کند که به پیوستن به این مسیر عشق و درک آن بپردازند.