غزل شمارهٔ ۴۹ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بندهٔ ساقی ما شو تا شوی سلطان ما
جان فدا کن تا شوی جانان ما ای جان ما
چشم صورت بین ببند و دیدهٔ معنی گشا
تا ببینی بر سریر ملک دل سلطان ما
گر گدای عشق باشی پادشاه عالمی
حکم تو گردد روان گر می بری فرمان ما
از نم چشم و غم دل نُقل و باده می خوریم
الصلا گر عاشقی نزلی بخور از خوان ما
حال ما پیدا شود بر ساکنان صومعه
گر جمال خود نماید شاهد پنهان ما
همدم جامیم ساقی را حریف سرخوشیم
ذوق اگر داری طلب کن خدمت رندان ما
مجلس عشقست و سید عاشق و معشوق او
این چنین بزمی بیابی گر شوی مهمان ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دعوتی به همنوشی و عشق است. شاعر از ساقی میخواهد که به او خدمت کند تا او هم به مقام سلطانی برسد. او اشاره میکند که باید چشم خود را به معنای عشق باز کند تا زیباییهای دل را ببیند. شاعر میگوید اگر عاشق واقعی هستی، در این مجلس عشق، ضیافت عشق و دلباختگی را تجربه کن و از زیبایی معشوق لذت ببر. در این محفل، همگی به شادی و عشق مشغولند و همگی دعوت شدهاند تا در این مجالس شرکت کنند.