نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۱۴ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

عشق دردیست تا نمی گیرد

جان عاشق صفا نمی گیرد

ایدل ار عاشقی بیا خوش باش

عاشقان را خدا نمی گیرد

موج بحریم و غرقهٔ دریا

غیر ما دست ما نمی گیرد

دردمندیم و درد می نوشیم

دل ما زین دوا نمی گیرد

لطف او عالمی به ما بخشید

به کرم هیچ وا نمی گیرد

آتش عشق شمع جانم سوخت

در تو آخر چرا نمی گیرد

هر که بیگانه نیست از سید

دلش از آشنا نمی گیرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر عمق و پیچیدگی عشق و دردهای آن است. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که عشق دردی است که عاشق را تسکین نمی‌دهد و او را درگیر می‌کند. به رغم همه سختی‌ها و دردهایی که عاشقان متحمل می‌شوند، عشق آنها را به سمت خدا و محبت رهنمون می‌سازد. در این مسیر، شاعر می‌گوید که به محبت و لطف الهی نیازمند است و در نهایت، عشق او را می‌سوزاند، اما هنوز هم در پی درک و دریافت این عشق است. با اشاره به بیگانگان و آشنایان، نشان می‌دهد که ارتباط و آشنا بودن با محبوب، دل را پر از محبت می‌کند.