نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۱۷ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ترک چشم مست او دلها به غارت می برد

جان فدای او که جان ما به غارت می برد

ملک دل بگرفت و نقد و نسیه را هر کس که دید

ترکتازی می کند آنها به غارت می برد

عاشقیم و ما به عشق او اسیر افتاده ایم

بنده فرمانیم اگر ما را به غارت می برد

گر دل ما می برد شکرانه اش بر جان ماست

جان رها کردیم دل را تا به غارت می برد

بر سر بازار اگر شخصی دکانی می نهد

دکه ویران می کند کالا به غارت می برد

فتنهٔ دور قمر بنگر که چون پیدا شده

آمده تنها و تنها را به غارت می برد

نعمت الله هر چه دارد در نهان و آشکار

یا به حکمت می ستاند یا به غارت می برد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و شور و شوق بی‌پایان به محبوب است که دل‌ها را به غارت می‌برد. شاعر از قدرت و جذبه محبوب سخن می‌گوید و بیان می‌کند که عشق به او انسان را اسیر می‌کند و جان را فدای او می‌کند. او اشاره می‌کند که عشق به حدی قوی است که حتی در دنیای مادی و بازار هم می‌تواند به غارت برود، به این معنا که ارزش‌ها و داشته‌ها در برابر عشق کم‌رنگ می‌شوند. در نهایت، شاعر از حکمت الهی در از دست دادن و غارت نعمت‌ها سخن می‌گوید.