غزل شمارهٔ ۵۱۵ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
عقل مخمور است و مستان را به قاضی می برد
سخت بی شرمست از آن رو پردهٔ ما می درد
رند و سرمست مناجاتیم و با ساقی حریف
فارغ است از ریش قاضی هر که او می می خورد
ای که گوئی دل به دلبر می فروشد جان من
نقد تو گر قلب باشد سیم قلبی کی خرد
می بیارد رند مست و سرکه آرد زاهدی
هر چه تو آری بری و هر چه او آرد برد
گر هزار آئینه باشد در همه بینم یکی
عارف است آن کس که این یک در هزاران بنگرد
در سرابستان او غیری نمی یابد مجال
گر کسی مرغی شود بر گرد قصرش کی پرد
درهوای نعمت الله غنچهٔ سیراب گل
درگلستان همچو مستان جامه بر خود می درد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حالاتی از عشق و سرمستی میپردازد. شاعر از عقل به عنوان یک نوشیدنی مستکننده یاد میکند و به قضاوتهای بیمبنا در جامعه انتقاد میکند. او به حالتی از سرمستی و مناجات با وجود ساقی اشاره میکند و بیان میکند که کسی که به مینوشی میپردازد، از قضاوتهای دیگران بیخبر است. همچنین، شاعر عشق و ارتباط عمیق را با نگاهی انتقادی بررسی میکند و به عارفان واقعی اشاره دارد که در میان هزاران صورت و جلوه، فقط به یک حقیقت درون مینگرند. در نهایت، او عشق و زیبایی را در سرابستان تنهایی و جدایی و در گلستان نعمت و شگفتی میبیند.