نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۳۴ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ترک سرمستی مرا دامن‌کشانم می‌کشد

باز بگشوده کنار و در میانم می‌کشد

درکش خود می‌کشد ما را به صد لطف و کرم

گه چنینم می‌نوازد گه چنانم می‌کشد

کی کشد ما را چو لطفش می‌کشد ما را به ناز

عاشق مست و خرابم کشکشانم می‌کشد

از بلای عشق او چون کار ما بالا گرفت

از زمین برداشته بر آسمانم می‌کشد

می‌کشم نقش خیالش بر سواد چشم خود

زان که این نقش خیال او روانم می‌کشد

جذبهٔ او می‌کشد خوش می‌کشد ما را به ذوق

در کشاکش اوفتادم چون دوانم می‌کشد

نعمت الله جملهٔ عالم به سوی خود کشید

جان فدای او که عشق او به جانم می‌کشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این ابیات به حالتی از سرمستی و عشق عمیق خود اشاره می‌کند. او از جاذبه و محبت محبوب سخن می‌گوید که او را به سوی خود می‌کشد و در لحظاتی او را نوازش می‌کند. عشق او چنان قوی است که تا آسمان او را بالا می‌برد و تصویر عشقش بر چشمان او نقش بسته است. او در این کشاکش عاشقانه و جذابیت عشق خود غرق شده و خود را تسلیم این عشق می‌کند. در پایان، شاعر عشق محبوب را به عنوان نعمتی بزرگ می‌شمارد که جانش را فدای آن می‌کند.