غزل شمارهٔ ۵۴۶ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
نیمشب ماه ما هویدا شد
گوئیا آفتاب پیدا شد
جان ما گرد بحر می گردید
خود در افتاد و غرق دریا شد
نور رویش به چشم ما بنمود
دیدهٔ ما تمام بینا شد
آمد و تخت دل روان بگرفت
پادشاه ممالک ما شد
عین اول خوشی تجلی کرد
در مرایا ظهور اسما شد
جام می را به همه گر آمیخت
بزم مستانه ای مهیا شد
ساز ما را به لطف خود بنواخت
نعمت الله به ذوق گویا شد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر درباره زیبایی و نورانیت ماه و ماهیت حضور اوست. در نیمهشب، با ظهور ماه، مانند طلوع آفتاب، جان شاعر در حال گشت و گذار در دریا بوده که ناگهان غرق زیبایی و عشق میشود. نور چهره ماه به چشمانش میتابد و احساس بینایی و آگاهی او را افزایش میدهد. او مانند پادشاهی است که به دل او تسلط یافته و جشن شادی و سرور برپاکرده است. این جشن با می و ساز و نواهای دلنواز همراه است که به شاعر لذتی شگرف میبخشد.