نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۴۹ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

سنبل زلف او پریشان شد

حال جمعی نکو پریشان شد

باد با زلف او دمی دم زد

زلف او هم بر او پریشان شد

جمع بودیم از پریشانی

جمع ما مو به مو پریشان شد

گفت و گو در میان ما آمد

قصه از گفتگو پریشان شد

آن چنان جمع و این چنین جمعی

من ندانم که چون پریشان شد

زلف او مجمع دل ما بود

گرچه از ما و تو پریشان شد

نعمت الله به عشق زلف نگار

آمد و سو به سو پریشان شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره زیبایی و جذابیت زلف یک محبوب صحبت می‌کند و تأثیر آن بر جمعی از عاشقان را توصیف می‌کند. وقتی باد به زلف محبوب می‌وزد، زلف او پریشان می‌شود و این پریشانی به حال دل جمعی از عاشقان نیز منتقل می‌شود. ارتباط و گفت‌وگو در میان عاشقان به گونه‌ای پیش می‌رود که همگی به خاطر زیبایی و جذابیت زلف محبوب به نوعی پریشانی دچار می‌شوند. در نهایت، این پریشانی نشان دهنده عشق و ارتباط عمیق میان آنهاست. شاعر همچنان به این نکته اشاره دارد که زلف محبوب، مرکزی برای دل‌های عاشقان است، حتی اگر به نظر برسد که هر یک از آنها به نوعی دچار سردرگمی شده‌اند.