نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۷۳ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

رند مست از بلا نه اندیشد

از فنا و بقا نه اندیشد

دردمندی که درد می نوشد

خوش بود از دوا نه اندیشد

هر که خمخانه می خورد به دمی

از می جام ما نه اندیشد

عقل را پیش عشق قدری نیست

پادشه از گدا نه اندیشد

بینوائی که در عدم گردد

بی وجود از فنا نه اندیشد

دو سرا را به نیم جو نخرد

بلکه از دو سرا نه اندیشد

نعمت الله گنج اسما یافت

از غنای شما نه اندیشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان حالاتی از رندی و عشق می‌پردازد. رند مست به مسائل فنا و بقا فکر نمی‌کند و دردمندانی که در درد خود غوطه‌ورند، خوشحال‌تر از کسانی هستند که در پی درمان باشند. افرادی که از شراب لذت می‌برند، به جز آن لحظه نمی‌اندیشند و عقل در برابر عشق ارزش چندانی ندارد. همچنین، فقیرانی که در عدم به سر می‌برند، به وجود و عدم فکر نمی‌کنند. شاعر به این نتیجه می‌رسد که انسان باید از دو دنیا بگذرد و در نهایت به معنای حقیقی زندگی دست یابد. نعمت‌الله نیز به ثروت حقیقی در اسماء و صفات خداوند پی می‌برد و از آن غنای غیبی صحبت می‌کند.