نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۸۹ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

کشتهٔ عشق او شفا چه کند

مردهٔ درد او دوا چه کند

پادشاهی گدای او دارد

بینوای درش نوا چه کند

راحت جان مبتلا است بلا

مبتلا ناله از بلا چه کند

دنیی و آخرت مده که دلم

رند مست است و این بها چه کند

می دهی بند رند تا چه شود

می دهی پند مست تا چه کند

در خرابات عشق مست و خراب

باده نوشیم تا خدا چه کند

نعمت الله کشتهٔ عشق است

این چنین کشته خونبها چه کند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان عاشقانه و دردهای ناشی از عشق می‌پردازد. او می‌گوید که کشته عشق نمی‌تواند به شفا و دوا دست یابد، چرا که عشق او را به شدت آسیب‌دیده و بی‌قرار کرده است. او از بی‌نوایی و فقر در عشق سخن می‌گوید و اشاره می‌کند که راحتی و خوشی در زندگی او از بین رفته است. شاعر همچنین به این نکته اشاره می‌کند که هرچه در دنیا و آخرت به او بدهند، دلش در عشق مست و دیوانه است و نمی‌تواند از این حال رهایی یابد. در نهایت، او از معانی عمیق عشق و نعمت‌های الهی صحبت می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که در شرایط کنونی، هیچ ارزش و بهایی نمی‌تواند درد عمیق عشق را تسکین دهد.