غزل شمارهٔ ۵۹۳ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
غیر او کی به یاد ما ماند
دیگری یار ما کجا ماند
دُرد دردش بیا و ما را ده
که مرا خوشتر از دوا ماند
ما نبودیم و حضرت او بود
چون نمانیم ما خدا ماند
نیست بیگانه از خدا چیزی
هر چه ماند به آشنا ماند
این عجب بین که حضرت سلطان
در نظرگه گهی گدا ماند
هر که مه روی خویش را بیند
خوبی او کجا به ما ماند
بزم عشق است و سیدم سرمست
بنده مخمور خود چرا ماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به یاد خداوند و عشق آن اشاره میکند و بیان میکند که در نبود او هیچ چیز به یاد ما نخواهد ماند. او به درد و رنجهای خود اشاره میکند و میخواهد که از خداوند شفا بگیرد. همچنین، اشاره میکند که هیچ چیز از خدا جدا نیست و همه چیز در ارتباط با اوست. شاعر به زیبایی و عظمت خداوند و عشق الهی میپردازد و میگوید که در بزم عشق، همه چیز تحت تأثیر سِرِ عشق و معنویت قرار دارد. در نهایت، او به حال خویش و محبت به معشوق اشاره میکند و به سرمستی ناشی از عشق میپردازد.