نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۹۸ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

ذوق ما در جهان نمی‌گنجد

حال ما در بیان نمی‌گنجد

دلبرم دلنوازیی فرمود

در برم دل از آن نمی‌گنجد

در دل عاشقان خوشی گنجد

آنکه در جسم و جان نمی‌گنجد

زر چه باشد چو سر ندارد قدر

دل که باشد چو جان نمی‌گنجد

جان و جانان حریف یکدگرند

غیر رطل گران نمی‌گنجد

برو ای عقل دور شو ز اینجا

جبرئیل این زمان نمی‌گنجد

ما کلام خدا که می‌خوانیم

سخن این و آن نمی‌گنجد

بزم عشق است و ما سبک‌روحیم

زاهد جان‌گران نمی‌گنجد

نعمت الله حریف و ساقی یار

غیر او در میان نمی‌گنجد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساسات عمیق و ناب عاشقانه صحبت می‌کند. شاعر بیان می‌کند که احساسات و ذوقی که در دل او وجود دارد، فراتر از محدودیت‌های جهان و زبان است و نمی‌تواند به طور کامل بیان شود. او به عشق و دلبران اشاره می‌کند که در دل عاشقان تنها خوشی و شادی وجود دارد، و عشق را به عنوان بزم و محفل روحبخش توصیف می‌کند. در نهایت، شاعر از عقل می‌خواهد که از این فضا دور شود، زیرا عشق و معانی عمیق آن فراتر از کلمات و عقل انسانی است.