نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۹۹ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)

بود و نابود در نمی گنجد

مایه و سود در نمی گنجد

ای که گوئی مرا وجودی داد

خوش بر وجود در نمی گنجد

آتش عشق عود دل را سوخت

بعد ازاین عود در نمی گنجد

ساقی اینجا کجا و مطرب کو

ساغر و رود در نمی گنجد

چندگوئی که خوش همی سوزم

آتش و دود در نمی گنجد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ محدودیت‌های وجود انسانی و تجربیات عشق و درد ناشی از آن است. شاعر بیان می‌کند که وجود مادی و دنیوی در برابر عشق و معانی عمیق‌تر کم‌ارزش است و نمی‌تواند عمق احساسات او را دربر بگیرد. آتش عشق در دل او شعله‌ور شده و اذعان می‌کند که این آتش را نمی‌توان در قالب مادی یا ظاهری جای داد. او از ساقی و مطرب و لذت‌های دنیوی سخن می‌گوید، اما در نهایت می‌فهمد که این ظواهر نیز در برابر واقعیت عشق و درد او ناتوانند.