غزل شمارهٔ ۶۰۰ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
مرا حالی است با جانان که جانم درنمیگنجد
چه سوداییست عشق او که در هر سر نمیگنجد
خرابات است و ما سرمست و ساقی جام می بر دست
در این خلوتسرای دل به جز دلبر نمیگنجد
چو غوغاییست دردا و که در هر دل نمیباشد
چه سوداییست عشق او که در هر سر نمیگنجد
دلم عود است و آتش عشق و سینه مجمر سوزان
ز شوق سوختن عودم در این مجمر نمیگنجد
چه حرف است اینکه میخوانم که در کاغذ نمییابم
چه علم است اینکه میدانم که در دفتر نمیگنجد
برو ای عقل سرگردان گرانجانی مکن با ما
سبکروحان همه جمع و گرانجان درنمیگنجد
ندیم مجلس شاهم حریف نعمت اللهم
لب ساغر همیبوسم سخن دیگر نمیگنجد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از شاعر به توصیف حال و احوالی میپردازد که عشق او را به شدت درگیر کرده است. او از حسهای عمیق و شوقی صحبت میکند که در دلش نسبت به محبوب دارد و بیان میکند که این عشق آنقدر عمیق و پرشور است که در هیچ چیزی جز محبوب نمیگنجد. شاعر از خمار و مستی ناشی از عشق و سرمستی در میخانه سخن میگوید و اشاره میکند که دلی پر از شوق و آتش عشق دارد که در آن نمیتوان به غیر از محبوب فکر کرد. او عقل را از خود میراند زیرا گمان میکند که عشق و احساساتش فراتر از عقل و منطق است. در کل، شعر بیانگر غم و شادی توأمان عشق و آرزوی وصال محبوب است.