غزل شمارهٔ ۶۲۴ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
هوای درد بی درمان که دارد
سر سودای بی سامان که دارد
رفیق راه بی پایان که جوید
خیال مجلس جانان که دارد
همه کس طالب آنند و ما هم
ازین بگذر ببین تا آن که دارد
چو کفر زلف او دین و دلم برد
نظر بر خاطر ایمان که دارد
مرا مهمان جان است او شب و روز
چنین شاهی بگو مهمان که دارد
قدح گردید اکنون نوبت ماست
درین دوران چنین دوران که دارد
به عشقش چون مجال خود ندارم
بگو پروای خان و مان که دارد
چو من از جان و دل کردم تبرا
غم از دشوار و از آسان که دارد
هوس دارم که جان خود ببازم
ولی سید نظر بر بان که دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و آرزوهای آنی است که شاعر به شدت تحت تأثیر آن قرار گرفته است. او از درد و دردسرهایی سخن میگوید که به خاطر عشق بر او عارض شده و در جستجوی رفیقی است که امیدوار است او به آرامش و پیوندی عمیق با او برسد. شاعر به زیبایی و جذابیت محبوب خود اشاره میکند و نشان میدهد که چگونه عشق او برایش مهمان جان است و هر لحظه در فکر اوست. او از عشقش میگوید که او را از همه چیز بینیاز کرده و حتی در سختیها نیز لذتی از آن میبرد. در نهایت، احساسات عمیق و سختیهای عشق را به تصویر میکشد و خواستهاش را برای فدای جانش به خاطر معشوق بیان میکند.