غزل شمارهٔ ۶۲۵ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
پردهٔ دیدهٔ من نقش خیالت دارد
دل شوریدهٔ من شوق وصالت دارد
هر کجا ماه رخی در نظرم می آید
نیک می بینم و حسنی ز جمالت دارد
بینوائی که گدای سر کوی تو بود
بر سلاطین جهان جاه و جلالت دارد
جان فدا کردم و سر در قدمت افکندم
از چنین بندگی ای بنده خجالت دارد
ساقیا ساغر می ده که لبم بی لب جام
به سر جملهٔ مستان که سلامت دارد
برو ای عقل که من مستم و تو مخموری
توچه دانی که دل از عشق چه حالت دارد
نعمت الله سخنش آب حیاتی است روان
روح بخشد چه نصیبی ز زلالت دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی است. شاعر به توصیف عشق و محبوبش پرداخته و میگوید که خیال محبوب در ذهن او نقش بسته و دلش شوق وصالی عمیق دارد. او به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و بیان میکند که حتی اگر کسی در کوی او گدایید، جایگاه والایی دارد. شاعر همچنین از خودستایی عشق و بندگی سخن میگوید و به احساس مستی ناشی از عشق اشاره میکند. در پایان، به نعمت کلامی که به روح جوانی میبخشد، اشاره میکند و از آن به عنوان آب حیات یاد میکند.