نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۳۱ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

پادشاهی گدای او دارد

سلطنت بی نوای او دارد

هر کجا خسرویست در عالم

جان شیرین برای او دارد

نور دیده ز چشمش اندازم

دیگری گر به جای او دارد

مدتی شد که این دل مستم

عاشقانه هوای او دارد

جان فدای بلای بالایش

که دل من بلای او دارد

عشق مست است و جام می بر دست

عقل مسکین چه پای او دارد

نعمت الله با چنین نعمت

چشم جان بر عطای او دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و محبت به یک فرد خاص است که به عنوان پادشاه دل‌ها توصیف شده است. شاعر به قدرت و جذابیت این فرد اشاره می‌کند و از سادگی و بی‌نوایی خود می‌گوید، چرا که عشق او برایش ارزشمندتر از هر چیز دیگری است. او به زیبایی و نور چشمان معشوقش می‌پردازد و به شوق و مستی‌اش در عشق اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر بر این باور است که این عشق و محبت به او نعمت بزرگی است که زندگی‌اش را معنا می‌بخشد.