غزل شمارهٔ ۶۳۸ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خوش بود گر او به حالم بنگرد
ور بمیرم هم به خاکم بسپرد
زار مردم ز آرزوی او ولی
زنده گردم بر سرم چون بگذرد
ما گدا و پادشاه کائنات
پادشه نام گدائی کی برد
غنچهٔ دل در هوای او چو گل
جامهٔ جان بر تن خود می درد
هر که او غم می خورد در عشق او
شادمان از خویشتن او برخورد
یک دمی بی عشق او گر عمر رفت
عاشق آن دم را ز عمرش نشمرد
می فروش ار می فروشد گوبیا
هرچه دارد نعمت الله می خرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر آرزوی دیدار محبوب را دارد و احساس میکند که حتی اگر بمیرد، خاکش به یاد او خواهد بود. او به شدت تحت تأثیر عشق محبوب است و میگوید که زندگی بیعشق او بیمعناست. در عین حال، عشق به محبوب باعث شادی او میشود و هر کسی که در عشق او غم میخورد، در حقیقت شادتر از خود است. همچنین، شاعر به این نکته اشاره میکند که هرچه در این عشق بدست بیاید، ارزشمندتر از هر نعمت دیگری است.