غزل شمارهٔ ۶۳۹ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
چشم ما چون به روی او نگرد
در نظر غیر او کجا گذرد
نزد ما زنده دل کسی باشد
که به جانان خویش جان سپرد
گل کجا جامه را قبا سازد
غنچه گر پیرهن به خود ندرد
مرد عاشق همه یکی بیند
آن یکی در هزار می شمرد
جان من روی دل نخواهد دید
گر دمی روی دیگری نگرد
رند مستی که باده می نوشد
هر دو عالم به نیم جو نخرد
هر که را ذوق نعمت الله است
شاد باشد مدام و غم نخورد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و توجه عمیق به معشوق میپردازد. شاعر بیان میکند که وقتی چشم به محبوب ندوخته شود، هیچ چیز دیگر اهمیت ندارد. او تأکید میکند که زندگی واقعی در پیوند با جانان است و فقط کسی زنده است که از عشق جان سپرده باشد. همچنین بیان میکند که عاشق حقیقی همه چیز را نسبت به معشوق میسنجد و هر چیز دیگر بیارزش به نظر میرسد. در نهایت، شاعر به شادی و سکونت خاطر در نعمتهای خداوند اشاره دارد و میگوید که آنکه درک از نعمت الهی دارد، همیشه باید شاد باشد و غم را کنار بگذارد.