نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۴۲ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

نوری است که وصفش به ستاره نتوان کرد

او را نتوان دید و نظاره نتوان کرد

با عشق در افتادم و تقدیر چنین بود

تدبیر نمی دانم و چاره نتوان کرد

سریست در این سینه که با کس نتوان گفت

نامش نتوان برد و اشاره نتوان کرد

بزمیست ملوکانه و رندان همه سرمست

از ما و چنین بزم کناره نتوان کرد

نقشش نه نگاریست که بر دست توان بست

او را به سر دست سواره نتوان کرد

ای دوست غنیمت شمر این عمر عزیزت

آری طمع عمر دوباره نتوان کرد

سید دهدم هر نفسی خلعت خاصی

الطاف خداوند شماره نتوان کرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف عشق و زیبایی‌های آن می‌پردازد. شاعر از ظرفیتی فراتر از ستاره‌ها و دیده‌ها حرف می‌زند که قابل مشاهده نیست. او با عشق به تقدیر خود resign کرده و می‌گوید که نمی‌تواند درباره‌اش با کسی صحبت کند. در این بزم ملوکانه، همه خوشحال و سرمستند و شاعر خود را کنار می‌بیند. او اذعان می‌کند که زندگی کوتاه است و باید از آن بهره برد، زیرا فرصتی برای آغاز دوباره وجود ندارد. در نهایت، به الطاف پروردگار اشاره می‌کند که قابل شمارش نیست.