غزل شمارهٔ ۶۴۷ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
کردگار از کرم عیانم کرد
واقف از حال این و آنم کرد
من چو بی نام و بی نشان بودم
بی نشانی مرا نشانم کرد
به تجلی ظاهر و باطن
گاه پیدا و گه نهانم کرد
در دل آمد به جای جان بنشست
رحمتی خوش به جای جانم کرد
می خمخانه را به من بخشید
ساقی مست عاشقانم کرد
تا شوم رهبر همه رندان
رهنمودم به رهروانم کرد
شرح علم بدیع او خواندم
این معانی از آن بیانم کرد
چون ز هستی خود فنا گشتم
باقی ملک جاودانم کرد
نعمت الله به من عطا فرمود
رازق زرق بندگانم کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره رابطه عمیق و معنوی شاعر با خداوند است. شاعر بیان میکند که خداوند از رحمت و کرم خود، او را از بیهویتی و ناشناسی خارج کرده و به او هویت و معنای زندگی بخشیده است. او به تأمل در تجلیات الهی میپردازد که گاهی در قالب ظاهر و گاهی در باطن خود را نشان میدهند. همچنین شاعر اشاره میکند که خداوند او را به مقام رهبری رندان و عاشقان برگزیده و به او علم و معانی عمیق آموخته است. در نهایت، شاعر به فنا در هستی خود و باقی ماندن در ملک جاودان اشاره میکند و نسبت به نعمتهای الهی و رازق بودن خداوند برای بندگانش شکرگزاری میکند.