نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۵۴ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

خواجهٔ غافل برفت و جان سپرد

بی خبر از معرفت چیزی نبرد

بود مخموری و مستی می فروخت

صاف می پنداشت می نوشید درد

شیشهٔ پندار می بودش به دست

اوفتاد و شیشه اش شد خرد و مرد

صوفیان پوشند صوف خدمتش

صوفئی بودی که می پوشید برد

هر نفس نوعی دگر گفتی سرود

گه ز لر گفتی سخن گاهی ز کرد

عاشقانه جان سپاری کن چو ما

زانکه عاشق جان خود را می سپرد

نعمت الله جان به جانان داد و رفت

رحمت الله علیه آن مرد ، مُرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به سرگذشت خواجه‌ای می‌پردازد که غافل از حقیقت زندگی و معرفت، جان خود را از دست می‌دهد. او در حال نوشیدن می‌باشد و خود را در مستی می‌بیند، غافل از اینکه در واقع در حال درد و غصه است. شیشه‌ای که در دست دارد نمادی از توهمات اوست که در نهایت می‌شکند و او را به مردن می‌کشاند. صوفیان به خدمتش آمده‌اند، اما او نیز در زمره صوفیا نیست. در پایان، شاعر از عشق و فداکاری صحبت می‌کند و به زندگی نعمت الله اشاره می‌کند که جانش را به معشوق داده و رحمت خداوندی بر او باد.