غزل شمارهٔ ۶۵۰ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
به حکایت شراب نتوان خورد
عشقبازی به عقل نتوان کرد
دُرد دردش دوای جان من است
این چنین درد کی خورد بی درد
عاشقی کار شیر مردان است
کار مردان کجا کند نامرد
آب گل را بگیر خوشبو شو
که گلاب است نزد ما آورد
مژدگانی که عاشق سرمست
می فراوان برای ما آورد
مست باشد مدام مست خراب
از می ما کسی که جا می خورد
نعمت الله را یکی داند
هر که او در دو کون باشد فرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به مضامین عشق و دلباختگی پرداخته است. شاعر بیان میکند که نمیتوان عشق را با عقل درک کرد و درد عشق برای او همچون درمانی برای جانش است. عاشقی کار مردان شجاع است و کسی که در این راه ضعف نشان دهد، راست نیست. اشاره میشود که بوی خوش گل را باید از آب گلآلود گرفت و عاشق سرمست همواره با خود شادی و میآورد. در نهایت، شاعر به نعمتی که در عشق نهفته است اشاره میکند و میگوید هر کسی که از این عشق بهرهمند شود، فردی خاص و برتر خواهد بود.