غزل شمارهٔ ۶۵۸ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن لحظه که جان در تتق غیب نهان بود
در دیدهٔ ما نقش خیال تو عیان بود
بودیم نشان کردهٔ عشق تو در آن حال
هر چند در آن حال نه نام و نه نشان بود
عشق تو خیالی است که ما زنده از آنیم
بی عشق تو دل زنده زمانی نتوان بود
ما نقش خیال تو نه امروز نگاریم
کز روز ازل جان به خیالت نگران بود
گفتی که در آئینه به جز ما نتوان دید
چندان که نمودی و بدیدیم همان بود
خوش آب حیاتست روان از نفس ما
تا هست چنین باشد و تا بود چنان بود
سید قدحی باده به من داد بخوردم
آری چه کنم مصلحت بنده در آن بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان عشق و جدایی میپردازد. او اشاره میکند که پیش از آنکه جان به زندگی بیفتد، عشق محبوبش در ذهنش نقش بسته بود. این عشق، به گونهای است که بدون آن، زندگی بیمعناست. شاعر تأکید میکند که از ابتدا، توجهش معطوف به معشوق بوده و در دنیای واقعی نیز تنها او را میبیند. در انتها، به تجربهای از لذت و شیرینی ناشی از نوشیدن باده اشاره میکند که نشاندهنده پذیرش تقدیر و مصلحت در زندگی است.