غزل شمارهٔ ۶۶۸ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
صبحدم آفتاب رو بنمود
زهره و مشتری چه خواهد بود
خانه تاریک بود روشن شد
نور چشمی به ما عطا فرمود
آفتابی درآمد از در ما
در دولت به روی ما بگشود
جام گیتی نما به ما بخشید
در چنین آن چنان به ما بنمود
آتش عشق عود جانم سوخت
عود آتش شد و نماندش دود
دامن خود بگیر ای عارف
تا بیابی ز خویشتن مقصود
بزم عشق است و سیدم سرمست
هرکه آمد به مجلسش آسود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف طلوع آفتاب و روشن شدن دل و زندگی میپردازد. با ورود نور و روشنایی، خانه تاریک به روشنایی تبدیل میشود و به انسان امید و حیات تازهای میبخشد. شاعر از آتش عشق سخن میگوید که جان او را سوزانده و تنها ماندن آن را امکانپذیر نمیداند. او عارفان را دعوت میکند تا خود را یابند و به بزم عشق بپیوندند، جایی که هر کسی به آرامش میرسد. این شعر نشاندهنده تحول روحی و رسیدن به لذت و آرامش در عشق است.