غزل شمارهٔ ۶۶۹ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که مجلس عشق است و طالع مسعود
بیا که نوبت وصلست و وقت گفت و شنود
بیا که مطرب عشاق ساز ما بنواخت
بیا که ساقی وحدت سرسبو بگشود
بیا و جان عزیزت بیار در مجلس
که نقل مجلس ما غیر جان نخواهد بود
بیا و کشتهٔ ما شو که تا شوی زنده
بیا و بندهٔ ما باش و خواجهٔ موجود
بیا و جبههٔ دستار عقل را بفروش
که پیر میکدهٔ عشق این چنین فرمود
بیا که از لب ساغر حیات می ریزد
بیا که از دم مطرب همی سوزد عود
رسید عشق ز خمخانهٔ قدم سرمست
به یک کرشمه دل از دست عالمی بربود
کشیده بر کتب دل که ما محب تو ایم
نوشته بر ورق جان که ای مرا مقصود
بیا که میر خرابات نعمت اللهست
بیا که اول تلخ است و عاقبت محمود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دعوتی است به مجلس عشق و محبت، جایی که همگان میتوانند به وصال و ارتباطی عمیق دست یابند. شاعر از معشوق دعوت میکند تا به این مجلس بیاید و جانش را در این جشن عاشقانه بیاورد، زیرا بدون عشق، زندگی معنایی نخواهد داشت. او بر اهمیت عشق و مسرت تأکید میکند و از معشوق میخواهد که به دنیای عشق بپیوندد و از موانع عقل و تفکر بیفایده رها شود. در نهایت، شاعر به تلخیهای ابتدایی عشق اشاره میکند، اما میگوید که در نهایت، نتیجه عشق شیرین و خوشایند خواهد بود.