غزل شمارهٔ ۶۷۱ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
جیب شب آفتاب چون بگشود
از گریبان روز رو بنمود
شب امکان خیال بود نماند
هست روز و وجود خواهد بود
غیر او نیست ور تو گوئی هست
او به خود دیگران به او موجود
عقل چون شب برفت و روز آمد
خاطر ما از این و آن آسود
یک حقیقت که آدمی خوانند
گه ایاز او به نام و گه محمود
عالمی را به رقص آورده
قول مستانه ای که او فرمود
نعمت الله گرد نقطهٔ دل
همچو پرگار دایره پیمود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به تمثیل شب و روز پرداخته و میگوید که شب نماد خیال و روز نماد وجود و حقیقت است. با طلوع روز، ذهن انسان از دغدغهها رها میشود و به حقیقت خویش پی میبرد. او همچنین به روح انسانی اشاره میکند که گاهی با نام متفاوتی خطاب میشود، اما در اصل یک حقیقت واحد است. در نهایت، شاعر به رقص عالم و خوشحالی ناشی از درک این حقیقت اشاره میکند و نعمت الهی را به عنوان مرکز دل معرفی میکند که زندگی را مانند پرگار در دایرهای عشق میچرخاند.