غزل شمارهٔ ۶۷۷ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
به سر عاشقان که عین وجود
در دو عالم جز او نبود وجود
آن یکی در دو کون پیدا شد
این دوئی زان سبب نمود وجود
آینه چون وجود از آن رو یافت
لاجرم روی او در او بنمود
سایه بی آفتاب کی باشد
خلق بی حق کجا بود موجود
نشنیدم ندیده ام هرگز
دل بی درد و آتش بی دود
بلبل مست گلشن عشقم
جانم از ناله یک دمی نغنود
ظاهرم جام و باطنم باده
اولم خیر و عاقبت محمود
توبه از می چرا کنم نکنم
پیر من این سخن کجا فرمود
نعمت الله و زاهدی حاشا
این حکایت که گفت یا که شنود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن به موضوع عشق و وجود میپردازد و بیان میکند که در جهان فقط عشق و معشوق وجود واقعی دارند. شاعر به این نکته اشاره میکند که همه چیز به وجود معشوق وابسته است و بدون او، وجودی نیست. آینه که نمایانگر عشق است، به خاطر معشوق معنای پیدا میکند و سایه نیز بدون تابش نور خورشید نمیتواند وجود داشته باشد. در نهایت، شاعر از حالتهای عشق و دردهای موجود در دل سخن میگوید و به تجربههای عمیق خود در عشق و توبه از میپردازد، همچنین به رابطهاش با استاد خود اشاره میکند و این سخنان را به تحولات درونی و معنوی خود مربوط میسازد.