نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۷۴ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

آفتاب از رخ نقاب مه گشود

شب گذشت و روز روشن رو نمود

شد منور عالمی از نور او

یک ستاره گوئیا هرگز نبود

هر چه موجود است از نور ویست

خود کجا موجود باشد بی وجود

خانقاه و صومعه در بسته شد

چون در میخانه ساقی برگشود

آتش عشقش دل ما را بسوخت

سوخت درد عشق او جانم چه عود

گفتهٔ مستانهٔ ما قول اوست

عاشقانه این سخن باید شنود

نعمت اللهی و از خود بی خبر

قدر این نعمت نمی دانی چه سود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با زیبایی به ورود روز و روشنایی آفتاب اشاره می‌کند که شب را پشت سر گذاشته و جهانی از نور را به وجود آورده است. او می‌گوید که تمامی موجودات از این نور ناشی می‌شوند و بدون این وجود، هیچ چیزی معنا ندارد. با باز شدن در میخانه، خانقاه‌ها و صومعه‌ها بسته می‌شوند و عشق الهی شعله‌ور می‌شود و دل‌ها را می‌سوزاند. شاعر تاکید می‌کند که عاشقانه باید این سخنان را شنید و بر نعمت‌های الهی با آگاهی توجه کرد؛ زیرا بی‌خبری از این نعمت‌ها بی‌فایده است.