غزل شمارهٔ ۶۹۲ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
عقل ناقص به کار می ناید
صحبت او مرا نمی باید
سخنش اعتبار نتوان کرد
زانکه بر قول خود نمی پاید
هر زمان قصهٔ دگر خواند
هر دم انکامه ای بیاراید
آبرو را به خاک ره ریزد
به لب خشک باده پیماید
چون که از شوق عشق بی خبرست
لاجرم دوستی نمی شاید
نفی سید کند ولی به خیال
آن خیالش به خواب بنماید
سیدی عاشقی بجو که تمام
جانت از ذوق او بیاساید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن به تحلیل عقل و محبت میپردازد. شاعر میگوید عقل ناقص نمیتواند درک درست از عشق داشته باشد و سخنان او قابل اعتبار نیست، زیرا به قولهایش پایبند نیست. او هر بار داستانی جدید دارد و به راحتی آبرو را زیر پا میگذارد. عشق واقعی را نمیتواند درک کند و به همین دلیل دوستی حقیقی نیز نخواهد داشت. شاعر به دنبال عاشقی واقعی است که باعث آرامش جانش شود و در دلش شوق عشق را زنده کند.