غزل شمارهٔ ۷۰۰ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
خوش درددلی دارم درمان به چه کار آید
با کفر سر زلفش ایمان به چه کار آید
دل زنده بود جانم چون کشتهٔ عشق اوست
بی خدمت آن جانان این جان به چه کار آید
عقل از سر مخموری سامان طلبد از ما
ما عاشق سرمستیم سامان به چه کار آید
عشق آمد و ملک دل بگرفت به سلطانی
جز حضرت این سلطان به چه کار آید
در خلوت میخانه بزمی است ملوکانه
روضه چو بود اینجا رضوان به چه کار آید
ماهان ز خدا خواهم با صحبت مه رویان
بی صحبت مه رویان ماهان به چه کار آید
با سید سرمستان کرمان چو بهشتی بود
بی نور حضور او کرمان به چه کار آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به اهمیت عشق و معشوق در زندگی اشاره دارد. شاعر میگوید که دل و جان انسان وقتی با عشق در ارتباط باشند، ارزش زیادی پیدا میکنند و بدون معشوق هیچگونه لذتی ندارد. او از عشق به عنوان یک حالت مستی یاد میکند که باعث از دست دادن کنترل عقل میشود. همچنین بر این نکته تأکید میکند که وجود هر چیز زیبا و دلکش، بدون حضور معشوق، بیمعناست. در نهایت، شاعر به احساسات عمیق و بیبدیل خود نسبت به معشوق اشاره میکند و نشان میدهد که عشق او را از همه چیز مهمتر میداند.