نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۷۱۵ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

سالها در طلبت دیده به هر سو گردید

یافت مقصود همان لحظه که روی تو بدید

درد دل گرچه که دیدیم دوا یافته‌ایم

هر که رنجی نکشید او به شفائی نرسید

بی بلائی نتوان یافت چنان بالائی

گل بی خار در این باغ جهان نتوان چید

حرف عشق تو که دانست که از خود بگذشت

با خیال تو که پیوست که از خود ببرید

می خمخانه به شادی نکند نوش دگر

هر که از جام غم انجام تو یک جرعه کشید

دلم از کوی خرابات به خلوت می‌رفت

چشم سرمست تو را دید ز ره برگردید

بر سر چارسوی عشق تو دل سودا کرد

نعمت الله بها داده و وصل تو خرید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از سال‌ها تحمل و انتظار برای وصال محبوب صحبت می‌کند و می‌گوید که تنها در لحظه دیدار او به مقصود رسیده است. او بر این باور است که دردها و رنج‌ها برای رسیدن به شفا و آرامش ضروری‌اند و بدون رنج، نمی‌توان به خوشبختی دست یافت. شاعر عشق را امری عمیق و transformative می‌داند که انسان را از خود عبور می‌دهد. همچنین او به شادابی و سر مستی ناشی از عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که دلش به سوی خرابات می‌رفت ولی با دیدن محبوبش از راه خود منحرف شده است. در نهایت، او به عشق و وصال اشاره می‌کند که به نوعی نعمت الهی به شمار می‌آید.