غزل شمارهٔ ۷۲۵ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
آتشی در نهاد جان افتاد
جان بیچاره در فغان افتاد
شمع عشقش چو بر کشید علم
سوخت پروانه پرزنان افتاد
عقل مخمور منع ما می کرد
مست می رفت در مغان افتاد
هر که از چشم ما فتاد فتاد
نه دو روزی که جاودان افتاد
سرو قدی که سر ز ما پیچد
در چمن قدش از میان افتاد
مرغ دل دید دانهٔ خالش
باز در دام زلف از آن افتاد
ناوک آه عاشق سرمست
هر چه انداخت بر نشان افتاد
از لب او حدیث می گفتم
سخنم ناگه از دهان افتاد
سیدم اوفتاد مستانه
چه توان کرد آن چنان افتاد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسات عمیق و دردناک عشق است. شاعر از آتش عشق که در وجودش شعلهور شده صحبت میکند و میگوید که این احساسات باعث فریاد و ناله جانش شده است. او توصیف میکند که چگونه عشقش مانند شمعی است که پروانه را میسوزاند و عقل او در جلوگیری از این عشق ناتوان مانده است. افرادی که از نگاه او میافتند، برای همیشه در دلش باقی میمانند و او به ویژه به سرو قدی اشاره میکند که با چرخشاش در میان چمن افتاده است. همچنین، به دانهای از دلش میپردازد که در دام زلفی افتاده و از عشق سرمستش میگوید که سخنانش ناگهان از دهانش میافتد. در پایان، او اشاره به حال پریشان خود و مستانهاش میکند و میگوید که در برابر این شرایط چه میتواند بکند.