غزل شمارهٔ ۷۴ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
عقل برو برو برو عشق بیا بیا بیا
راحت جان ما توئی دور مشو ز پیش ما
داروی درد عاشقی هست دواش درد دل
نیست به نزد عاشقان خوشتر ازین دوا دوا
کشتهٔ تیغ عشق او زنده دلست جاودان
بندهٔ خویش اگر کشد نیست به خواجه خونبها
مست و خراب و ساکنم برسرکوی میفروش
زاهد و کنج صومعه او ز کجا و ما کجا
جام جهان نمای ما آینهٔ جمال او
جام جهان نما نگر روی در آینه نما
هر که گدای او بود پادشهست بر همه
شه چه بُود که پادشه بر در او بود گدا
سید رند مست ما بندهٔ بندگی او
حضرت او از آن ما جنت و حوریان تو را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر درباره عشق و عقل است. شاعر از عقل میخواهد که از او دور شود و عشق را به زندگیاش بیاورد. او بیان میکند که عشق داروی درد و خوشبختی است و هیچ چیز برای عاشقان بهتر از این نیست. عشق باعث زنده ماندن و جاودانگی میشود و در عشق، حتی اگر عاشق جانش را هم بدهد، مشکلی نیست. شاعر خود را در حالت مستی و سرمستی توصیف میکند و با زاهدان و صومعهنشینان مقایسه میکند. در نهایت، عشق به خداوند و جایگاه او در دنیا را برمیشمرد و بر اهمیت عشق به او تأکید میکند.