نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۷۴۱ شاه نعمت‌الله ولی

شاه نعمت‌الله ولی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ترک سرمستم دگر باره کلاه کج نهاد

ملک دل بگرفت و خان و مان همه بر باد داد

پیش سلطان داد بتوان خواستن از دیگران

چون که زو بیداد باشد از که خواهم خواست داد

عقل سرگردان ز پا افتاد و عشقش در ربود

همچو مخموری به دست ترک سرمستی فتاد

در چمن سرو سهی تا دید آن بالای او

سر به پای او فکند و پیش او بر پاستاد

خوش در میخانه را بر روی ما بگشاده اند

بس گشایش ها که ما را رو نموده زین گشاد

در خرابات مغان رندی که نام ما شنود

سرخوشانه پای کوبان رو به سوی ما نهاد

گر کسی گوید که سید توبه کرد از عاشقی

حاش لله این نخواهم کرد و این هرگز مباد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر حالتی از عشق و مستی شاعر است. شاعر از ترک سرمستی خود می‌گوید و اینکه چگونه عشق جانش را تحت تأثیر قرار داده و عقل او را به سردرگمی انداخته است. او مانند یک مخمور در چمن‌زاری که درخت سرو بلندی دارد، به زیبایی آن خیره شده و خود را به پای او می‌اندازد. در میخانه، درهای خوشی به روی او باز شده و دعوت به شادکامی و رندی می‌کند. شاعر به تمسخر می‌گوید که اگر کسی بگوید او از عشق توبه کرده، چنین چیزی هرگز نخواهد بود و به عشقش ادامه خواهد داد. این شعر تلاشی برای بیان تجربه‌های عمیق و شاداب عاشقانه است.