غزل شمارهٔ ۷۴۵ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ذوقیست دلم را که به عالم نتوان داد
تا بود چنین بوده و تا باد چنین باد
یادت نکنم زان که فراموش نکردم
ناکرده فراموش چگونه کنمت یاد
چشمی که منور نشد از نور جمالش
گر نور دو چشمست که او از نظر افتاد
از دولت ساقی که جهان باد به کامش
از لعل لبت جام بخواهیم بسی داد
عمریست که بر حسن و جمالش نگرانیم
یا رب که چنین عمر بسی سال بماناد
ساقی و حریفان همه جمعند درین بزم
بزمی است ملوکانه نهادیم به بنیاد
سلطان بود آن کس که بود بندهٔ سید
صد جان بفدایش که بود بندهٔ استاد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر به احساس عمیق و عشق نویسنده اشاره دارد که هیچ چیزی نمیتواند جای آن را پر کند. او از یاد محبوبش نمیتواند غافل شود و حتی در صورت فراموشی، این احساس برایش غیرممکن است. او به زیبایی محبوبش و دلبستگیاش به او میبالد. همچنین، در این بزم خیالی، انتظاری از زندگی طولانی با محبوبش دارد و در نهایت، به مقام و قداست عشق و پیوندش با محبوبش تأکید میکند، حتی اگر به بندهای برای او تبدیل شده باشد.