غزل شمارهٔ ۷۵ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
به سر خواجه کلان که مرا
نبُود میل با کلاه شما
دنیی و آخرت نمی طلبم
این و آن از کجا و ما ز کجا
حال امروز را غنیمت دان
دی گذشت و نیامده فردا
گوش کن گفته های مستانه
چه کنی قول بو علی سینا
در خرابات مست می گردم
گر حریف منی بیا اینجا
سر زلف نگار در دستم
با خیالش همی برم سودا
نعمت الله چو آینهٔ روشن
می نماید به ما خدا به خدا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به سر خواجه کلان میگوید که او تمایلی به مقام و جایگاه شما ندارد و به دنبال دنیا و آخرت نیست. او زمان حال را مهم میداند و برای گذشته و آینده اهمیتی قائل نیست. شاعر از کسانی که در خرابات (محل مینوشی) هستند دعوت میکند که به او بپیوندند و در حالی که در حال مستی است، به زلف محبوبش فکر میکند. او همچنین به روشنایی نعمتالله و نمایان شدن خداوند برای خود اشاره میکند. در کل، شعر بر اهمیت حال و لذت از زندگی تأکید دارد.