غزل شمارهٔ ۷۵۱ شاه نعمتالله ولی
شاه نعمتالله ولی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
آنها که نگار را نگارند
پیوسته نگار را نگارند
جانی یابند هر زمانی
هر دم جانی بدو سپارند
این طرفه که زاهدان مخمور
از مستی ما خبر ندارند
ای عقل برو که بزم عشقست
اینجا چه توئی کجا گذارند
هر لحظه ز غیب در شهادت
طرح دگری ز نو بر آرند
عالم دانی که در نظر چیست
نقشی که بر آب می نگارند
مستیم و حریف نعمت الله
بیچاره کسان که در خمارند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عشق و جنون ناشی از آن میپردازد. شاعر به زیبایی نگار اشاره میکند و میگوید که افرادی که عاشق هستند همیشه در پی اواند. زندگی در عشق به مانند جانی تازه است که هر لحظه به آن سپرده میشود. او به زاهدان اشاره میکند که از مستی و شور عشق بیخبرند و دلی برای درک آن ندارند. شاعر عقل را به کنار میزند و به بزم عشق اشاره میکند، جایی که در آن لحظهبهلحظه دگرگونی و نواهای جدید به وجود میآید. او به جهانی اشاره دارد که در آن مفاهیم عمیق و غیرملوس، نظیر نقشی بر آب، به تصویر کشیده میشود. در نهایت، او خود را در حال مستی و لذت از نعمت عشق میبیند و بر حال کسانی که در غم و خمار زندگی میکنند، تأسف میخورد.